مدتی بود رضا نامه ای از شهید ابوالفضل نظری پیدا کرده بود و در به در دنبال عکسی ازش میگشت گفتم من یک عکس دونفره با ابوالفضل دارم میفرستم برات ....این عکس را زده بودم دیوار اتاقم .....تابستان موقع اسباب کشی نمیدانم کجا گذاشتم ....دوهفته است همه جا را گشتم نشد که نشد ...امروز شهید خو دش عنایت کرد عکسی پیدا کردم ولی نهوآن عکس دو نفره .....عکسی که رضا خودش هم توی عکس هست ....رضا اون وقت اصلا گردان ما نبود بلکه توی تیپ ذوالفقار بود اومده بود ما راببینه جلوی چادر ... دستهایم میلرزد نمیدانم چه مینویسم .... خوش به حال رضا ....عجب عیدی زیبایی
نامه ای از ابوالفضل را قراره رضا بذار توی وبلاگش -هور
-------------------
ابوالفضلنظری
سال 64سیزده آبان اولین باری بود که بالاخره
قاچاقی و دور از چشم خانواده و بی خبر و
بااستفاده از دوران دانشجویی اون هم پس از کلی تلاش و دردسر
اعزامشدیم جبهه
لشکر عاشورا و پس از تقسیم افتادیم گردان حضرتقاسم علیه السلام ...
....
.....
جوانی سر به زیر و باریک اندامی را معرفی کردندو گفتند :
ایشانبرادر ابوالفضل نظری است...... فرمانده دسته شما....
با تعجب توی دلم گفتم : ای بابا ! اینجا دیگهکجاست؟
اینا دیگهکی اند؟!! ...... این بنده خدا از منم لاغرتره که!
فوتش کنیمی افته ! اونوقت گذاشتنش فرمانده دسته ؟!!
نه جذبهای .... نه ابهتی ....
یه دستلباس تر تمیز خاکی پوشیده اتو کرده و مرتب
چشماشم کهرنگیه!!!
از یه دختر هم که خجالتی تره !
حتی سرشرو بالا نمیکنه ببینه نیروهاش کی هستند!
کیه که بهحرفش گوش کنه
این چطوری میخواد دستور بده و داد بزنه؟!!
همینه کهتوی جنگ پیروز نمیشیم ....
فرمانده اش که این شکلی باشه ببین چی میشه !!!
با خودمگفتم همین روزاست که خودم جاشو بگیرم بشم فرمانده!!
.....
زهی خیالباطل !
بعدا تویکوه نوردی ها، پیاده روی های شبانه
دیدم همینجوان لاغر و نحیف و با حجب و حیا یک چریک تمام عیار است
توی سد دزچنان شنا می کرد که گمان می کردی قهرمان شناست
چنانمعنویتی داشت و چنان نفوذ کلمه ای که نیازی به داد زدن و دستور دادن نبود
با یکنگاهش بچه ها حاضر بودند روی مین بروند
خداابوالفضل و صابر و حمید و حسن را مامور تربیت ما کرده بود
وگرنهمعلوم نبود امثال من و بقیه بچه های دسته
الان چطوری زندگی می کردیم و کجا بودیم
گردان مانیروهای کیفی و زبده و مخلص زیاد داشت
شهید بنیهاشم به اندازه کادر یک گردان نیرو جدا کرد
و نیروی جدید تحویل گرفت و گردان تازه ای تشکیلدادند
که به نظرم گردان علی اصغر شد.
حاجی بنیهاشم، ابوالفضل را هم با خودش برد
دورادوراز همدیگر خبر می گرفتیم
و گاهیتوی صبح گاه های مشترک لشکر همدیگر را می دیدیم
تا این کهشنیدیم ابوالفضل و برادر ممد و چند تا از بچه های قدیمی گردان
را به اجبار فرستادن شهرهای خودشان تا مدتی رادر پشت جبهه خدمت کنند
ولیکربلای 5 همه برگشتند جبهه
تازه چندماه بود ازدواج کرده بود ... نمیدانم یادگاری ازش مانده یا نه
....
..
حالا منتوی خیالات خودم موندم و ....
ابوالفضلالان از یه جایی از بهشت و رضوان خدا داره ما رو می بینه
آن ها تاپای جان بر سر پیمان ایستادند و امام زمانشان را تنها نگذاشتند
ما چطور؟بر سر پیمان هستیم؟ به حرف امام زمانمان هستیم؟
غدیر رافقط جشن می گیریم؟؟..... ولایت فقط در تاریخ اسلام است؟
و باید درموردش الغدیر خواند و ...
یا ... الان هم ولیی هست و ...و ما چه نسبتی باولی زمانمان داریم؟
سلامی وصلواتی به رسم هدیه بفرستید برایشان
السلامعلیکم یا اولیاءالله و احبائه
اللهم صلعلی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
برچسب:
نویسنده: kljkjh